تیله

تیغ

چه میگویی ؟

  از کدامین  انتزاع بنویسم ؟  

از

 تصویر خوابهای نا آرامم ...محصور در ملافه های مرطوب...

یا بعد که لحظه رهایی می رسد  و رنجم مچاله میشود

 از بیخ و بن 

و در سکوت ،  دستهایم را به  تیغ های صورتی معصوم شیار می اندازم

و چه طرح های زیبایی 

من واقعیم نه انتزاع

تلخ و بریده بریده...........

+   ِA.M ; ٩:٤٩ ‎ب.ظ ; ٢٢ تیر ۱۳٩٤

 

از بیگانگی انزوایم به ستوه آمده ام

حرف بزن با من 

+   ِA.M ; ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ ; ۳٠ خرداد ۱۳٩٤

 

سی و سه سالگیم مبارک

سی و سه سال

سی و سه......

+   ِA.M ; ٥:٤٠ ‎ب.ظ ; ٦ دی ۱۳٩۳

 

در هیچ مطلقی که غوطه می زنم درش....

همان که گاه سکوتی بر هم میزندش

یا که خطوط را دو برابر می کند 

ومملو از ته سیگار های کثیف است....

در این هیچ مطلق ممنوع نوشتن

+   ِA.M ; ٢:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱ شهریور ۱۳٩۳

کابوس

وای از این موج ها

شن آلوده و کف آلود  که فرو میبرندت بی ته نفسی

 بعد بیداری

میخکوب به این تختخواب سخت غریب ،،،،، ،

و باز هم نجات دهنده ای در کار نیست

+   ِA.M ; ٧:٤٦ ‎ق.ظ ; ٢٧ امرداد ۱۳٩۳

 

ترس از سکوت 

می اید

و من اندام خفته تو را در ابهام می پیچم

ما از کجا وا ماندیم؟ 

که من تو را دوست می داشتم

و دوست می داشتم

....

+   ِA.M ; ٧:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۸ امرداد ۱۳٩۳

 

خسته ام

و پاهایم طاقت این راه ها را ندارند

نجات دهنده کجاست؟؟؟؟؟؟؟

+   ِA.M ; ۱:۱٦ ‎ب.ظ ; ۳ امرداد ۱۳٩۳

 

ته نشین شده ام

مثل باقی مانده شراب کهنه ای

ته نشین شده ام باز......

+   ِA.M ; ٦:۳۸ ‎ب.ظ ; ٢٢ تیر ۱۳٩۳

 

چشم ها دوخته به ته لیوانم

که

حس هایم را بین قطعات شناور یخ غرق می کنم

"  این تنهایی بیچاره مغموم"

....

و افتابی که از پنجره می تابید

پشت قطرات بیهوده باران به خواب رفته

+   ِA.M ; ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱٤ فروردین ۱۳٩۳

تولد...

از 31 سالگیم چیزی نمانده . امسال این چمدان را بی قفل رها میکنم در جریان خروشان آب و رفتن اش را تماشا میکنم. هیچ چیز را هم در جیب هایم پنهان نمی کنم.قول..

.................همه تکه ها را به سنگ می بندم ................

+   ِA.M ; ۱:۱٩ ‎ب.ظ ; ٧ دی ۱۳٩٢

 

  • خواب از لا به لای انگشت هایم می سرد باز و این بیداری ازار دهنده نفرین شده لعنتی......

زمانی مینوشتم در مستی فقط....ببین به کجا رسیده ام که از زور هوشیاری نوشتنم می اید........ 

+   ِA.M ; ٩:٠٠ ‎ب.ظ ; ٢٦ آذر ۱۳٩٢

گفتم که

من که گفتم دل خوش نکن

....  گفتم که  به آوای دروغین این پرنده ها نرقص

اینان که دست ها یت را

محبوس در قفسی آهنین , بی آب و دانه رها می کنند...

و

جز ذرات پراکنده غبار هیچ نمی ماند

×××

آخ مفلوک ترین من

من به تو گفتم که هیچ معجزه ای رخ نخواهد داد

که حتی خدا هم حوصله این دور و بر ها را ندارد

         که پرسه های گاه و بی گا هش هم کوتاه اند و 

.........

گفتم که

چه فایده

باز باور کردی

و دوباره اشک میریزی.......

+   ِA.M ; ۱:۱٧ ‎ب.ظ ; ٢۳ آذر ۱۳٩٢

← صفحه بعد
design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir