ایهااااااااااااااااااااااااام
بر تکه تکه های شکسته ذهن ام راه میروم
به ناچار
(چه بستر رنگینی)
و افکارم پاهایم را پاره پاره کرده اند .. تیز تیز
این است که طنین صدایت آزارم می دهد...
و می گویم سکوت کنی
به دل نگیر .. من از اول هم می دانستم این قصه تکراری ست
نگاهت از دست های غمگین من پر است
و تقصیر هیچ کس نیست....
شبانه
چه فاصله مضحکی مانده تا جنون... کافی ست که دست هایم را دراز کنم
تو هم بس که ناچیز بودی اثری از خطوط اندامت به جای نماند بر بسترم
×××
و من
سال هاست که اندوهم را پهن می کنم بر بالشم
هر شب
و کابوس هایم را تکه تکه به دیوار ها می آویزم
هر صبح
که یادم بماند
و سکوت کنم در فراموشی زنگ صدای تو
که آخ..... مدت هاست خاموش شده
من و فروغ در یک روز به دنیا امدیم....
همه باورهای پوسیده ام را تکه تکه کردم
به بهانه تو
برای خودم ولی
عجب دنیای بیهوده ایست
در آستانه سی سالگی
بی حرف
در این سکوت.....
سی سالگی ام مال تو. نشکنی اش...
هذیان...
خوب شد که خراشیده ها را پوشاندی
سر انگشت های وحشی مرا لو می دادند
بی انگشدانه ای..که دست هایم را سپر سوزن کند
یا پوست تو را بستر شعر ها
خوب شد
اگر نه
حس های گریخته گوشخراشم را دیگر مشت های تو هم آرام نمی کردند
و صدا دشوار می شد
و خواب از انهم دشوار تر
خوب شد.....
پاورقی هایت را کنار بگذار....
من " بدون شرح" ام
پشت پنجره ایستاد
دست ها به سینه
و مرا تماشا کرد که دوباره می باختم این بازی تکراری را
به خودم
بی کمک
در سکوت.....
و به نظرش آمد این آخر قصه باشد
که آه کشید.......
...........................
...................................
Fiesta....
تصویر خط خطی های منظم سفید با انعکاس صورتت در هم آمیخت
روی شیشه خط خطی تر میز...
××××
نگاهم که کردی بی پاسخ
فکرکردم
چه دنیای بیهوده ای....
خوابت را دیدم تا خود صبح .... و این بیداری ژولیده غمگین...
تصویرم باز از آینه ها می گریزد
و خواب هایم از همیشه طولانی ترند
....
پاییز را دوست ندارم
سکوتم
مثل این پیچک های چسبناک سبز سمج
هی بزرگ می شود و بزرگ تر می شود و به در و دیوار ها می پیچد
بالا می رود و....
می پوشاندشان
×××
حتی آهی
درجا
از ریشه خشک می شود
← صفحه بعد
نظرات ()

