تیله

 

خواب میبینم باز...خواب راه های ساکت بی انتها ی مه آلوده مبهم

و پاهایم انگار که مال من نباشند

                     با آن قدم های کند مردد

تو را ولی ... می خواهمت

با من باش

+   ِA.M ; ۸:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۱٩

 

سرت را اگر بلند کنی

که ببینند ات

گلوله هایشان صورتت را له می کنند...

پس یادت نرود

که دلخوشی های کودکانه ان را در مشتت نگه نداری

و نگاهت همیشه به زیر قدم هایت دوخته باشد

و

وحشت هم فراموش نشود....

 

 

+   ِA.M ; ٧:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٩

 

ذهنم....

خواب های آشفته می بیند بس که کلمات سخت را هجی کرده

بس که مفاهیم بیهوده پیچیده را

هی گره زده و از نو باز کرده

××××

و مایوسانه خودش را تکرار می کند

+   ِA.M ; ٧:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱٩

ایهااااااااااااااااااااااااام

بر تکه تکه های  شکسته ذهن  ام راه میروم

 به ناچار

(چه بستر رنگینی)

و افکارم پاهایم را پاره پاره کرده اند ..  تیز تیز 

این است که طنین صدایت آزارم می دهد...

و می گویم سکوت کنی

به دل نگیر ..  من از اول هم می دانستم این قصه تکراری ست

+   ِA.M ; ٩:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٢٥

 

نگاهت از دست های غمگین من پر است

و تقصیر هیچ کس نیست....

+   ِA.M ; ٦:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۱۸

شبانه

چه فاصله مضحکی مانده تا جنون... کافی ست که دست هایم را دراز کنم

تو هم  بس که ناچیز بودی اثری از خطوط اندامت به جای نماند بر بسترم

×××

و من

سال هاست که اندوهم را پهن می کنم بر بالشم

هر شب

و کابوس هایم را تکه تکه به دیوار ها می آویزم

هر صبح

که یادم بماند

و سکوت کنم در فراموشی زنگ صدای تو

که آخ..... مدت هاست خاموش شده

+   ِA.M ; ۸:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۱۳

من و فروغ در یک روز به دنیا امدیم....

همه باورهای پوسیده ام را   تکه تکه کردم

به بهانه تو

برای خودم ولی

عجب دنیای بیهوده ایست

در آستانه سی سالگی

بی حرف

در این سکوت.....

+   ِA.M ; ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۱۱

 

سی سالگی ام مال تو. نشکنی اش...

+   ِA.M ; ٦:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۱٠

هذیان...

خوب شد که خراشیده ها را پوشاندی

سر انگشت های وحشی مرا لو می دادند

بی انگشدانه ای..که دست هایم را سپر سوزن کند

یا پوست تو را بستر شعر ها

خوب شد

اگر نه

حس های گریخته گوشخراشم را دیگر مشت های تو هم آرام نمی کردند

و صدا دشوار می شد

و خواب از انهم دشوار تر

خوب شد.....

+   ِA.M ; ٧:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢٩

 

پاورقی هایت را کنار بگذار....

من " بدون شرح" ام

+   ِA.M ; ٧:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢٤

 

 پشت پنجره ایستاد

دست ها به سینه

و مرا تماشا کرد که دوباره می باختم این بازی تکراری را

به خودم

بی کمک

 در سکوت.....

و به نظرش آمد  این آخر قصه باشد

که آه کشید.......

...........................

...................................

+   ِA.M ; ٥:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱۸

Fiesta....

تصویر خط خطی های منظم سفید با انعکاس صورتت در هم آمیخت

     روی شیشه  خط خطی تر میز...

××××

نگاهم که کردی بی پاسخ 

فکرکردم 

  چه دنیای بیهوده ای....

 

+   ِA.M ; ٩:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٥

← صفحه بعد
design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir