تیله

 

 می گویی "دوستت دارم.."

و من می ترسم به چشم هایت نگاه کنم

بس که پر از آینه اند ...با بازتاب تصویر خودت در آن...و نه من!

***

رنگ چشم هایم را نمی شناسم دیگر

بس که گریسته ام در سکوت

 بی آنکه بدانم

***

"حرفی برای گفتن نماند"

بس که همه کلمات جهان را نعره کشیدم

و نشنیدی ...

هیچ کس نشنید

***

آفتاب را به خاطر نمی اورم دیگر

بس که خواب هایم عمیق اند...و پرده ها همه بسته

 پنجره ها خاک آلود و کدر

****************

و رفتن را باور نمی کنم

بس که در ابتدای جاده ایستاده ام ...خیره به کفش هایم.میخکوب....

 

 

 

 

+   ِA.M ; ٩:٥٩ ‎ق.ظ ; ٢٤ آبان ۱۳۸۸

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir