تیله

فتح باغ

آن کلاغی که پرید
از فراز سر ما
وفرو رفت در اندیشه آشفته ابری ولگرد
و صدایش همچون نیزه کوتاهی
پهنای افق را پیمود
خبر ما را با خود خواهد برد به شهر


***
همه می دانند
همه میدانند
 که من و تو از آن روزنه سرد عبوس
باغ را دیدیم
و از  آن شاخه بازیگر دور از دست
سیب را چیدیم
همه میترسند
همه میترسند اما من و تو
به چراغ  و آب و آیینه پیوستیم
و نترسیدیم
 
***

سخن از پیوند سست دو نام
و همآغوشی در اوراق کهنه یک دفتر نیست
سخن از گیسوی خوشبخت منست
با شقایق های سوخته بوسه تو
و صمیمیت تنهامان
در طراری

و درخشیدن عریانیمان
مثل فلس ماهی ها در آب
سخن از زندگی نقره ای آوازیست
که سحرگاهان فواره کوچک می خواند
***
ما در آن جنگل سبز سیال
شبی از خرگوشان وحشی

و در آن دریای مضطرب خونسرد
از صدف های پر از مروارید
و در آن کوه غریب فاتح
از عقابان جوان پرسیدیم
که چه باید کرد
***
همه میدانند
همه میدانند
ما به خواب سرد و ساکت سیمرغان ره یافته ایم
ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم
در نگاه شرم آگین گلی گمنام
و بقا را در یک لحظه نا محدود
که دو خورشید به هم خیره شدند
***
سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست
سخن از روزست و پنجره های باز
و هوای تازه
و اجاقی که در آن اشیا بیهده میسوزند
و زمینی که ز کشتی دیگر بارور است

و تولد و تکامل و غرور...

 

 

                                                                            ؛ فروغ فرخزاد؛

+   ِA.M ; ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۸ اسفند ۱۳۸٦

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir