تیله

خواب

دیروز از اون روز های شلوغ پلوغ بود :
۱.ساعت ۵ از شرکت اومدم بیرون
۲.یه جاروبرقی جدید خریدم ( این یکی خاکستریه نه نارنجی و بیشتر به یه ماشین زمان شباهت داره تا به جاروبرقی!!)
۳. با جاروی قدیمی صحبت کردم و قانعش کردم که چون کار نمیکنه مجببورم بندازمش دور
۴.افتادم به جون خونه و حسابی تمیزش کردم
همه این کارا که انجام شد ساعت تازه ۹:۳۰ بود و منم از خستگی در حال مرگ بودم بنابراین رفتم تو رختخواب و ساعت ۹:۳۵ دقیقه خوابم برد.
طبیعیه که یه آدم ( به سایر انواع موجودات زنده کاری ندارم .. مثلا خرس هایی که روزای جمعه تا ساعت ۱ میخوابن!)) حتی اگه خیلی خسته باشه نمیتونه یه دفعه ۱۰ ساعت بخوابه ...ساعت ۴ صبح از خواب پریدم و در چند ثانیه متوجه شدم که دیگه خبری از خواب نیست.از تخت اومدم پایین ( خودش یه کوهنوردی کامله ) و رفتم دم پنجره .....وای چه مهی ...تو نور چراغای خیابون نارنجی به نظر میرسید و یه جوری بود که انگار میشد صداشو شنید.یه صدایی مثل سسسسسسسسس.به خیابون و چراغاش و مه نگاه کردم  و یه دفعه یه احساس تنهایی وحشتناک از نوک انگشتای پام خزید بالا..دلم خواست به یکی زنگ بزنم ولی ساعت ۴ صبح به کی میشه زنگ زد؟؟....اومدم به مامانه زنگ بزنم ولی نزدم ...ترسیدم فکر کنه اتفاق بدی افتاده و حالش بد بشه.
رفتم توی بالکن و تو هوای خنک و چسبناک از مه نشستم و فکر کردم.
نسیم...میدونی بیشتر از همه چی دلم میخواد؟ بریم تو یکی از اون کافه های قراضه نزدیک دانشگاه بشینیم و سیر حرف بزنیم...حیف که نمیشه...

+   ِA.M ; ٧:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱٩ اسفند ۱۳۸٦

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir