تیله

مامانه

اشک می ریزد...می گوید  در این جهان هیچ کسی نیست که نگران او باشد...اشک میریزد.... و بعد اجازه می دهد که مثل بچه ها حواسش را برت کنیم..آهنگ می گذاریم و میز شام را میچینیم...می رقصد و شام می خورد.

اشک ها ولی همچنان دم دست اند...اگر من نباشم...

 

+   ِA.M ; ٢:٠٧ ‎ب.ظ ; ٢٤ تیر ۱۳۸٧

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir