تیله

روایت کوتاهی از یک "خانه"

خونه من آخرین خونه توی راهرو طبقه اوله. با یه پادری تابلوی صورتی دم در و چند تا پروانه تابلوی صورتی روی در.وارد که میشی سمت راست آشپزخونه ست ( آشپزخونه گونه.. آشپز خونه مانند...شبه آشپز خونه.!)که البته تشکیل شده از چند تا کابینت و یه سینک. لولای در یکی از کابینت ها خیلی وقته که شکسته. هنوز درستش نکردم. فکر کردم شاید ترجیح بده شکسته بمونه وگر نه هیچ دلیلی نداشت بشکنه.سمت چپ حمومه که محبوب ترین بخش خونه ست. مثل سمساری می مونه و اون قدر که یه حموم می تونه سرگرم کننده باشه سرگرم کننده ست.بعد یه اتاقه ( که بیچاره خیلی وقته سرگردون مونده بین اتاق خواب بودن یا نبودن..)پرده ها قرمز تیره ان با طرح گونی. روتختی ها و ملافه هام ( قرمز . بنفش . سفید) و یه کاناپه سه نفره جیر قرمز.تختم برای همچین فضای کوچیکی خیلی بزرگ به نظر میاد روش پر از کوسنه و آدم رو یاد ١٠ ساعت خواب سنگین بی وقفه میندازه...هر چند که شب ها توش خوابم نمی بره. کنار تختم یه میز کوچیک دارم و یه کتابخونه..هر دو تا خرخره پر از کتاب.بنابر این بیشتر شب ها کتاب : بله.زیاد. خواب : نه. کم.

تقریبا ١١ ماه پیش اسباب کشی کردم. تو این خونه اول من و یه نفر  زندگی می کردیم.بعد شد من و یه نفر و یه بچه گربه خاکستری. بعد شد من تنها و یه بچه گربه خاکستری. در حال حاضر هم من تنها و یه گربه که هرچند هنوز خاکستریه ولی دیگه بچه نیست!!بیشتر به یه خرش پشمالو شباهت داره با چشم های گرد گنده عسلی ( موقع نوشتن این خزعبلات نشسته بود کنار من و با علاقه به حرکت خودکارم زل زده  بود). حوصله ش که سر میره میشینه کنار پنجره و بیرون رو تماشا می کنه ( بر عکس من خیلی خوب بلده چه جوری حوصله شو هم بزنه!!).شب ها طرف راست تخت من میخوابه ( من طرف چپ "....می خوابم....")گاهی خر خر می کنه. صبح ها هم زودتر از من بیدار می شه ولی حواسش هست که سر و صدا نکنه. خیلی خوب بی خوابی منو درک می کنه. از قضا

آخر هفته ها تنها وقتی یه که من مدت زمان قابل توجهی رو توی خونه  می گذرونم. بقیه روز های هفته ارتباط من و خونه م به شب ها  محدود می شه و صبح های رود البته.شب که چراغ ها رو خاموش می کنم شکل خونه عوض میشه و سکوتی که چندان هم سکوت نیست : غیر از صدای کولر صدای فیس مطبوعی شنیده می شه که فکر کنم از دیوار ها میاد. انگار همه صداهایی رو که در طول روز جذب کردن شب ها زمزمه می کنن.

تلویزیون : نه. ندارم. دوست هم ندارم. ضبط : بله. دارم.صبح ها به محض اینکه چشم هامو باز می کنم رادیو روشن.ذهن خر تو خرم زود گول می خوره : صدای رادیو این توهمو بهم می ده که یکی دیگه هم تو خونه ست. ضبط رو وقتی خریدم که یه نفر وسایلشو جمع کرد و رفت به جهنم. (حایی که بیشتر از خونه من استحقاقشو داشت).  می شه گفت که اون یه نفر رو با یه ضبط جایگزین کردم. بنا بر این اگه رادیو رو هم به دلیل اصواتی که ایجاد می کنه شخص به حساب بیاریم میشه گفت که مجموعا سه نفر تو خونه من زندگی می کنن : من. گربه م. ضبط صوت.

آخرین بخش خونه یه بالکن کوچیکه که ازش به دو منظور استفاده میشه :

١. رخت پهن کردن

٢.تماشای شب . سیگار . شنیدن صدای جیر جیرک ها.

هر چند  اون قدر که به نظر میاد هم شاعرانه نیست.

 

 

  ادامه دارد....؟ 

p.S : دیروز لوبیا پلو درست کردم. بعد یادم اومد آخرین باری که لوبیا پلو درست کردم کی بوده.... بعد خنده م گرفت.  

+   ِA.M ; ۸:٢٧ ‎ب.ظ ; ٧ شهریور ۱۳۸۸

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir