قفس

"قفس این قفس این قفس

                برنده در خوابش از یاد می برد

من اما در خواب می بینمش

که خود به بیداری

                                    نقشی به کمالم از قفس..."

 

آه...

به چه کسی بگویم

که چگونه به ستوه آمده ام از این قفس سنگین؟؟

از این حصر ساکت

از این زندان

که نه نشانه ای دارد از هیچ زندان دیگری

و نه کسی ناله هایم را در درونش می شنود

(بنجره هایش آفتابی اند و

زمینش از اشک خیس)

***

به چه کسی بگویم؟

که دیوار ها بلندند و ضخیم

و آن چنان که ریشه دوانده اند در قعر زمین

نقب زدن راه به جایی نمی برد..

***

ذهن فرار سکوت می کند

و

همه خیال آزادی در بغض ناچیزی جای می گیرد.

 

 

/ 1 نظر / 4 بازدید