...

........

انگشت هایت که قفل شدند بر سطح پوست من

فکر کردم : عقربه های لعنتی...

و کاش می شد همه ساعت ها را مچاله کرد

پرت کرد به دور ترین نقطه این جهان

و همه این تیک تاک های بیهوده عجول را

                                    چنان فرو برد در سکوت

که هیییییچ نماند

جز من .... و حس خواب آلوده دست های تو

.

.

.

و چه نفس راحتی از پس همه این سال ها

آخ.....

/ 5 نظر / 6 بازدید
باران

بهش گفتم دوس دارم دوس دارم وقتی با همیم همش فکرم این نباشه که دو ساعت دیگه 12 میشه , و باید برم... 1ساعت دیگه دوازده میشه... یه نیم دیگه 12 میشه 2دقیقه دیگه 12 میشه...بییییییییییییییپ 12. هیچی نگفت

آه از این حکایت ساعت ... زمان چه خوب است جایی بعد از همه ی این جا ها بی زمان ... چه زیبا گفت سهراب " پدرم پشت زمان ها مرده است " ای کاش میشد پشت زمان ها هم مرد نه اکنون جایی که اکنون معنی نشده باشد... نوشتتون روان بود و خوش .. دوسش داشتم

دنیا

از ساعت متنفرم[سبز]

خواستنی

یادم نیست، میدانی زباله ها را ساعت چند میبرند؟ چند ساعت دارم که از در و دیوار خانه برداشته ام، و بقیه ساعتها را هم از گوشه کنار کمد اتاقم. نمیخواهم به فردا موکول شود، همین امشب باید قال قضیه کنده شود.

بسیار عالی!