شما ها

 

خط خط سرخابی رنگ روی مچ ام را می نگرید  و

به من اخم می کنید و

 مردمک گشوده نگاه سرزنش بارتان را می دزدید ... از وحشت آنچه در راه است

( لبه تیزی ، نرده مرتفع بالکنی ، بسته قرصی... )

بعد ، بارها و بار ها

مرا قضاوت می کنید و

صدای بی وقفه ضربان مخوف قلبم را نا شنیده می گیرید

×××

دست حمایت آمیزی بر شانه هم می گذارید و

نگاه های حاکی از همدردی رد و بدل می کنید و

به یکدیگر حق می دهید و

اگر بخواهم حرف بزنم

به کلمه ای , جمله ای , عبارتی تیز خاموشم می کنید

تا دوباره این آتش کی شعله ور شود باز..

×××

به  شما ها حق می دهم که اینگونه باشید

با چشم هایتان

 قهر آلود

دوخته به گیلاسی از فراموشی محض  که هر لحظه میفشارم لا به لای انگشت هایم

****

ولی از من نخواهید ببخشم

که این بازی برنده ندارد...

 

 

 

/ 1 نظر / 5 بازدید

zendegi