در شهری که آسمان ابری اش حادثه ایست که روز مرگی درخشان خورشید را کمرنگ می کند

من قصه رقص باد را می گویم

در میان شاخه های کشیده و خشک نحل ها

و ماسه های طلایی ساکت...

به طپش کوبنده قلبم گوش می کنم

که با نبض باد و شن و نخل ها می زند

و همراه با باد

در جاده های خالی شن آلوده نفس می کشد....

 

/ 2 نظر / 5 بازدید
م.

"هیچ می دانی چرا چون موج در گریز از خویشتن پیوسته میکاهم؟ زان که بر این پرده تاریک این خاموشی نزدیک آنچه میخواهم نمیبینم و آنچه میبینم نمیخواهم." شفیعی کدکنی