ب ه ا ح س ا ن

سخاوت پریده رنگ چهره ات را

با نگاهی مردانه همراه می کنی

و در اوج تلخی ات

دست هایت شانه هایم را تنگ در آغوش می فشارند

با خط خطی هایی به طعم نگرانی

و ترس

ترس

***

تو هم کودکی زخم خورده ای عزیز من

غرورت اما  یاری می کند هنوز...بی آنکه  دفن شود زیر خرواری از اندوه... مثل من

***

مانده ام که طاقتت کی سر ریز می کند

با این  تیک تیک  بی وقفه

و ثانیه هایی که بازگشت برایشان تعریف نشده هنوز

***

چاره ای هست؟

جز آنکه تنگ در آغوشت فرو روم؟

با پیشانی ام فشرده به گونه هایت 

و با نفس هایمان  هماهنگ ...

***

نیست

دست هایم را اگر رها کنی

کارم تمام است

....

گفتم که می خواهمت

با من باش"

 

 

/ 1 نظر / 7 بازدید
nasim

[قلب][گل]