گریز و اندوه و خفه خون مرگ....

به در ها نگاه می کنم

با حسرت.....

نگاهم دستگیره ها را می فشارد

در ها را باز میکند...و میگریزد

باهایم را اما

با هزاران میخ کهنه زنگ زده به زمین دوخته اند

گامی بر نمی دارم

صدایی بر نخواهد خواست......

/ 4 نظر / 7 بازدید
مهیار

دلم به وسعت چشمان عاشقت تنگ است...برای دیدن و نفس کشیدن در عمق بیکران برق چشمهات...

مهیار

" هیچ کس بیشتر از من نمی خواهد سر به بالشی بگذارد که پلک های تو در آن در های دنیا را به روی من میبندند"