دیشب از سر کار که بر می گشتم یه کم حالم اوخ بود. واسه همین هم رفتم ماهی ها رو تماشا کنم. ..

آکواریوم خیلی بزرگیه . نگاش که می کنی یه جورایی می گیرتت با اون عمق و نور آبی رنگ توش و همه خرت و برت های دیگه ش خیلی طبیعی به نظر میاد. انگار که وسط اقیانوس وایستاده باشی. بعد یه اتفاق مسخره افتاد ... یه دفعه خودمو گذاشتم جای ماهی ها و فکر کردم اگه یه ماهی باشی و  از  توی آکواریوم نگاه کنی دور تا دورت شیشه است و بشت شیشه یه مشت آدم مونگول دوربین به دست میبینی که مثل دیوونه ها نگات میکنن و عکس می گیرن. اصلا هم حس اینکه تو اقیانوسی بهت دست نمیده. بعدش هم از این که گذاشتی سرتو شیره بمالن حسابی اوقاتت تلخ میشه.

آدم ها موجودات مضحکی ان... 

/ 1 نظر / 5 بازدید
حمید رضا اکبری شروه

با خبری به روزم چرا ؟نثرت واسه داستانهای کوتاه جالبه .بنویس ! رفیق دستی به من دهید ! ) روزم گذشته ! دست سیاه به آستین روز خواب را دوره گذرانده ام رفیق دستی به من بده ! فراموش نمی شوم کلاغ آوازش را خوانده ودشداشه زایر – دور بدنش تا خورده خبر وسوسه می شود می شکند این دل! آمده بودی برویم –می روی / مانده ایم ! بزرگ نشده ای اما ادامه فکرم به شکل تو بود دستی سیاه /آویزان به آستین روز ! حمید رضا اکبری شروه -1387-اهواز