میوه ممنوعه؟!!!!ممنوع میوه ای؟!!!

دوباره از اول...فیلمو بر می گردونیم عقب و همه تجربه کرده ها رو دوباره تجربه میکنیم...همه حرف های هزار بار گفته شده رو دوباره تکرار می کنیم و همه سوال های هفتاد هزار بار برسیده شده رو دوباره میبرسیم...

از اول...

میوه ممنوعه ( که گویا یه چیزی تو مایه های سیب بوده هر چند که به نظر من هندونه وسوسه انگیز تره!) تو بشقاب رو میز

شکم بیچاره قار و قور میکنه

و تو سال های سال اونجا می ایستی

خیره به میوه

و گیج و بی حوصله از ذهن مریضی که یه بند و بی وقفه  مزخرفات همیشگی رو تکرار می کنه .

دنبال آخر قصه نگردین... آخر نداره

 

P.S : من امروز زیاد حالم خوب نیست.دری وری نوشتن هم هیچ اشکالی نداره. آدمیزاد آزاد آفریده شده.

/ 3 نظر / 9 بازدید
سحر

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد همه اندیشه ام اندیشه فرداست وجودم از تمنای تو سرشار است زمان - در بستر شب خواب و بیدار است ....هوا آرام ، شب خاموش ، راه آسمان ها باز خیالم چون كبوترهای وحشی می كند پرواز رود آنجا كه می بافند كولی های جادو ، گیسوی شب را همان جاها كه شبها در رواق كهكشانها عود می سوزند همان جاها كه اخترها به بام قصرها مشعل می افروزند همان جاها كه رهبانان معبدهای ظلمت نیل می سایند همان جاها كه پشت پرده شب ، دختر خورشید فردا را می آرایند همین فردای افسون ریز رویایی همین فردا كه راه خواب من بسته است همین فردا كه روی پرده پندار من پیداست !همین فردا ما را روز دیدار است من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد زمان در بستر شب خواب و بیدار است چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند قناری ها سرود صبح می خوانند من آنجا چشم در راه توام ناگاه ترا از دور می بینم كه می آئی ترا از دور میبینم كه می خندی تر از دور می بینم سلام روزت بخير باشه...قشنگ بود...راستي په آپ جديد كردم...دوست داشتي با قدمهاي سبزت كلبه آبجي سحر مزين كن ..روز قشنگي داشته باشي مهربون..

نسیم

الهی قربون اون شکم گرسنه ات[بغل]

..

بالاخره یک جمله حقیقی ازت خوندم.. حرفهای قبلیت معرکه بودا ولی ابن یکی معرکه تر هست.. دنبال آخر قصه نگردین... آخر نداره