طوفان

دیشب ساعت ٢:٣٠ بیدار شدم که برم دستشویی. وقتی داشتم با چشمای بسته و کورمال کورمال بر می گشتم تو تختم ( این یه روش جدیده برای اینکه خواب از سرم نبره!) متوجه شدم که فربد نیست. بعد دیدم رفته کنار بنجره و با دقت بیرونو نگاه می کنه .. این جا بود که فهمیدم اوضاع عادی نیست . وای..... طوفان شنی که قابل توصیف نیست. همه چیز به رنگ ماسه بود و زوزه باد با صدای به هم خوردن در ها قاطی شده بود.بعد از چند دقیقه رعد و برق شد و رگبار ....شیشه ها می لرزیدن و با هر برق خونه مثل روز روشن میشد... و الی آخر. ماجرا چند ساعتی ادامه بیدا کرد.

این داستان یه نتیجه گیری اخلاقی داره: من کاملا روانی ام ! چون اولین چیزی که در اوج طوفان شن به فکر من رسید نجات دادن گلدون هام بود!

گلدون ها آورده شدن تو و بنجره بسته شد و برده ها کشیده شدن و من چبیدم تو رختخواب. با یه بالش رو گوشم که مبادا صدای رعد خوابمو آشفته کنه.

حالا شما هر چی می خواین فکر کنین....  

/ 2 نظر / 2 بازدید
علی شادان

عزیز دلم تو تنها روانی نیستی.خیلی ها همینجوری هستن.من جمله خود من.وقتی رعد و برق و باد و بوران میشه یه غلت سرجام میزنم و کله ام رو فرو میکنم تو بالش.[عینک][عینک][پلک]

نسیم

خیلی هم عادی برخورد کردی