دنده چپ و قتل و از این جور چیزا!

دیروز  از صبح با مقادیری بدبینی نسبت به جهان هستی از خواب  بیدار شدم ( سایر اصطلاحات مرتبط عبارتند از : قاط زدن .. دپ زدن .. ابتلا به  یاس فلسفی شدید ..و غیره).   من عنیقا( عمیقا)  معتقدم که   پروردگار عالم دارای حس شوخ طبعی وحشتناکیه که وقتی حال آدم تو قوطیه ( اینم یکی دیگه از اصطلاحات مرتبط) گل میکنه.:

۱.سر کار با آقای رییس دعوام شد و خیلی شیک وسایلمو برداشتم و مثل گاو سرمو انداختم پایین و اومدم بیرون

۲.در نقطه ای در اواسط نا کجا آباد ( اسم جایی یه که من توش کار میکنم!) متوجه شدم که به به ..بنزین ندارم !

۳.رسیدم خونه و سعی کردم یه کم بخوابم .. ۳ دفعه موبایلم زنگ زد ( مشتری های عزیز و گرامی که احساس میکنن یو در هر ساعت از شبانه روز باید کاراشون رو انجام بدی) بنابر این خواب بی خواب

۴.ساعت ۸:۳۰ کلاس یوگا داشتم .. ساعت ۷ از خونه زدم بیرون و خوردم به یه ترافیک خوشگل و مامانی .نتیجه اینکه دقیقه نود رسیدم به کلاس .

۵.کلاس بر خلاف معمول خیلی شلوغ بود ... پای نفر کناریم به فاصله تهدید آمیزی از دهن من قرار گرفته بود....تو این شرایط باید رو تنفسم تمرکز میکردم!!!دم ... بازدم....!!!!

۶.دو عدد آدم بی شعور ( از اجناس مذکر) که به دلیل سر رفتگی مزمن حوصله تصمیم گرفته بودن بیان کلاس از اول تا آخر مثل زنبور وزوز فرمودن ( خدا بهشون رحم کرد که قبل از ریلکسیشن گورشونو گم کردن وگرنه خدا میدونه چی میشد)

۷.تو راه خونه با خودم فکر کردم که آخیش بالاخره امروز تموم شد ..غافل از اینکه بهترین اتفاق هنوز در راهه!!!توضیح: جایی که من زندگی میکنم نزدیک یه واحد تصفیه فاضلابه( توش نیست ها!نزدیکشه) و گاهی وقتا که باد اینطرفی میاد ( راجع به جهتش نمیتونم بیشتر توضیح بدم!)روایح دلپذیری رو با خودش میاره که باعث میشه اشک تو چشمای آدم حلقه بزنه... دیشب وقتی وارد شهرک شدم یه نفس عمیق کشیدم و ....این آخرین ضربه بود!

۸.در اون لحظه فقط یه چیز میتونست حال منو بهتر کنه : یکی رو بکشم!!!با چاقو!

خلاصه روز بسیار زیبایی بود.امیدوارم امروز به اون قشنگی نباشه ( هر چند که کلاس دارم و از سر کار باید یه راست برم دانشگاه و مثل احمق ها کفش پاشنه بلند پوشیدم ...امیدی نیست که فردا بتونم راه برم!).

پ.ن : راستی دیروز در حالی که از دست رییسم خیلی عصبانی بودم یکی از دوستام بهم پیشنهاد جالبی داد که همینجا میخوام به راه های تخلیه خشم اضافه کنم :

خیلی جدی ازم پرسید عکس رییسمو دارم یا نه؟بعد گفت میتونی عکسو با سوزن سوراخ سوراخ کنی...به نظر هیجان انگیز میاد.نه؟!

 

/ 4 نظر / 5 بازدید
قشقرق

[خنده] حالا با این همه تفاسیر همچنان امیدواری که که قیافه رئیستو می بینی باز!!![تعجب] اگه من با رئیسم دعوام شده بود و سوسکش کرده بودم مطمئناَ دیگه رام نمی داد تو شرکت!!! [چشمک] خوبی آویشن جونم؟ [قلب] خیلی بامزه می نویسیا. دقیقاَ می تونم قیافتو تجسم کنم وقتی می خونمشون[لبخند]

یکی بود یکی نبود

کاش تمام مسایل آدما همینطور بود. اونوقت می شد گفت آدم خوش شانس یا خوشبخت . ای کاش من هم با رییسم دوا می کردم , ای کاش من هم ماشینی بدون بنزین داشتم , ای کاش من هم به خونه می رسیدم , ای کاش سر کلاس می نشستم و نزدیک واحد تسفیه فاظلاب زندگی می کردم , ای کاش ... دوست عزیز , ماجرای بدترین روز تو , بهترین آرزوی آدمهایی است , چرا قدر نمی شناسی ؟ با تمام وجود فکر می کنم که یک مساله یا مشکل بزرگ کم داری , که بعد از رفع اون , از زندگیت لذت ببری . ولی یادت نره که مسولیت لذت بردن از زندگی با خود توست . تقریبا مطمعنم که بچه تر که بودی بیشتر خوشهال بودی , شاید به هر بحانه ای دنبال خوشی بودی . از نوشته هات معلوم که مسولیتهات زیادتر از دوران کودکی نیست و همینطور معلوم که به خوشی دوران کودکی هم نیستی . یک انسان نا بلد که حتی جای استفاده از کلمات خوب رو بلد نیست . "روز بسیار زیبا" در نوشته های تو یعنی روز خیلی بد. لابد "روز خیلی زشت " هم یعنی "روز بسیار زیبا" . مثل همون "طرافیک خوشگل" !‌ داشتن چندتا دوست شاید برات خوب باشه ولی توسیه یک انسان منفعل رو گوش نده . اگر با ری

نیلوفر آبی

سلاااااااااااااااااااام (آتیش پاره به قول خودت ) گفتی آپ کردی با کله اومدم[بغل] ببین بند آخر آپت محشر بود[تایید] واقعا خالی می شی اگه این کار رو بکنی[نیشخند] به امتحانش می ارزه[قهقهه] منتظرتم بای[خداحافظ]

نسیم

[چشمک]از دست تو!