مامانه

اشک می ریزد...می گوید  در این جهان هیچ کسی نیست که نگران او باشد...اشک میریزد.... و بعد اجازه می دهد که مثل بچه ها حواسش را برت کنیم..آهنگ می گذاریم و میز شام را میچینیم...می رقصد و شام می خورد.

اشک ها ولی همچنان دم دست اند...اگر من نباشم...

 

/ 5 نظر / 7 بازدید
gharibeye2

عشق خالص نثارش کنید که هرگز نگوید در این جهان هیچ کسی نیست که نگران او باشد[لبخند]

امیر سلطان زاده

سلام وبلاگ زيبايي داري؟ از خواندن ان لذت بردم.به وبلاگ منم سر بزن. البته زماني كه حوصله تفكر را داشتي! راستي مايل به درج لينك هستي؟ www.payeezeoryan.persianblog.ir

آوید میرشکرائی

جز حضورت زندگی برایم هیچ است.باش و پایکوبی کن در اشک و خنده هایم.

آوید میرشکرائی

روز هایم میدوند و شب ها بیدار تو نشسته ای در تک تک نفس ها وقتی که باز می آید از سینه ام رنگ چشم های زیبای تو را دارد می ائی دوباره باز با همه اشک ها همه خنده هایم دوباره که می آید از سینه ام باز لبخند رویائی توست در تصویرت نشسته زیبا ترین چال گونه ها می ائی دوباره باز از سینه ام معطر ترین لحظه های عشق تو هر نفس منی تک تک نفس هایم و اینگونه می شود که می خندم می رقصم اشک می ریزم من طلوع رنگی تر ا نفس می کشم زندگی می کنم

نسیم

قربونت برم!!!... این روزها باید قیافه مامان منو ببینی که وانمود می کنه همه چیز مثل همیشه است![گل] ولی نیست!