خونه.مامانه.دستمال کاغذی...

مامانه مشغول انتخاب شعر برای کتاب جدیدشه...اینطوری شد که روز جمعه یه جعبه دستمال کاغذی گذاشتم دم دست که شعر های مورد علاقم رو انتخاب کنم.

 یه ساعت تموم شعراشو خوندم و برای هزارمین بار به حال خودم و همه زن های این جهان اشک ریختم.آخه یکی نیست به داد ما برسه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نیست.

نبوده.

نخواهد بود.هرگز...

سال هاست که ساعت بیچاره زنگ می زنه ولی من هنوز خوابم و هفت بادشاهو خواب می بینم.

تولد ٢٨ سالگیم مبارک.

/ 1 نظر / 5 بازدید