زن بودن کار خیلی سختیه.

/ 9 نظر / 5 بازدید
نسیم

خیلی[وحشتناک]

......

زن بودن.. و ان زن دیوانه وار بلوغ را زیست... .. .. کاش .. یک مشت ارزو برات داشتم.. ..

ثباتی

شاید لحن انتقادی به خود گرفتن درست وقتی که سعی داری زنی رو بشناسی یا خودتو به زنی بشناسونی اشتباه ترین کار در تمام عالم باشه (شاید؟!). این هم – خوب – حکمی است کلی مثل تمامی احکام. حکم کلی نباشه از اصل حکم بودن خودش اصلا ساقط می شه. به هر حال،‌نوشته ها خیلی زیاده و فرصت مرور همشون هم نبوده. اما تصویری کلی در ذهن من شکل گرفته که می خوام همینجا مطرحش کنم. وقتی نوشته ها به سمت گزین گویه یا قطعه های منثور کوتاه و متمرکز بر یک تجربه ی عاطفی-حسی خاص میل می کنن، به نظر من، خیلی تاثیرگذارتر و ملموس تر از شعرها می شن. چرا؟ ماجرای فلامینگو،‌ یا توصیف زمستان و ایماژها و تجربه های منحصر به فردش یک سر و گردن از گزاره های احساسی و زبان تاحدی منفعل شعرها بالاتر می ایستند. راستش،‌ می شه اینجا یک تقلب ظریفی هم کرد و از اونچه ادم راجع به نویسنده می دونه – شخصا و بی واسطه بنا بر گفته های خود نویسنده – یک آس پیک هم رو کنه و بگه: شعر به این علت به قدرت گزین گویه ها نمی رسه که شاعر از تجربه های سه دهه شعر معاصر ایران به دوره. یعنی شناختی که تا شاملو و فروغ می رسه و اونجا متوقف می مونه. آدم می تونه به قول قدیمی ها (!) واسه دلش شعر ب

ثباتی

واسه دلش شعر بگه. خیلی ها اینکارو می کنن. اما واسه ی شعر، محض خاطر شعر، نمی شه چنین کرد. هنر شعر پرتوقع ترین هنرهاست. چون برخلاف نقاشی، مجسمه سازی، سینما یا تئاتر و موسیقی، هرگز مسئله ی مهارت و استادی درش مطرح نیست. شما می تونید نوازنده یا نقاش زبردستی باشید؛ هرچند این زبردستی به معنای هنرمندی شما نیست، به معنای مهارت شما و آشناییتون با ظرایف نوازندگی یا نقاشیه. بالاخره فرقی هست بین برامز و رهبر ارکستری که یک اجرا از کارهای برامز رو رهبری می کنه. اما شعر و در کل نویسندگی ماجراش چیز دیگری است. هرگز معلوم نیست که آدم کی و کجا به مقام استادی و زبردستی رسیده. اگر خوب غزل بگه اینطور شده؟ یا اگه شعر نیمایی مستحکمی بتونه بگه؟ باید بتونه مثنوی بلندبالا بنویسه یا شعر ساده و لطیفی مثل فروغ توی پر استینش داشته باشه؟‌

ثباتی

شعر همیشه غیرقابل توصیفه و واقعا بیشتر اوقات بین بلاهت و زبردستی در این هنر مرز مشخصی وجود نداره. پس مهارت مشخصی نیست که کسی بخواهد دوره ببینی، هی تمرین کشیدن خط صاف و طرح صورت کنه، یا هی آرشه ویلون رو صبح تا شب به صدا دربیاره تا بالاخره حس کنه، و بقیه هم تایید کنن، که به مقام و مرتبه و مهارتی رسیده. شعر همیشه یک قدم با معیارهای و مهارت ها، با فنون و اصول هنری فاصله داره. شعر همون سفر در مه شاملوست. راه هست اما پیدا نیست. برای همینه که در شعر نمی شه بدون دقت در تجربه های شعری انباشته شده در طول دوران های متعدد به جایی رسید. شعر تجربه است در زبان؛ شعر به قول فیلسوفی "خانه گزیدن در زبانه." برای زیستن و خانه کردن در زبان باید با معماری و نمای خانه هایی که در زبان بنا شده آشنا بود. باید آدم بتونه فرق بین صائب تبریزی و نیما، یا نصرت رحمانی و سپری رو دست کم برای خودش روشن کرده باشه. باید بدونه از دهه ی شصت به این طرف،‌ یعنی درست از وقتی که شعر و شاعران از سایه ی عظیم و گسترده ی شاملو بیرون زدند، چه اتفاق هایی در زبان و در متن شعر افتاده.

ثباتی

باید آدم بدونه که غزل پست مدرنی هم هست،‌شعر پسانیمایی هم هست،‌ شعر چندرسانه ای (یا طرح های گرافیکی و عکاسی و نقاشی) هم هست. شعری هم هست که شعر دیجیتالیه و مثل متون اینترنتی هایپرلینک داره. باید بدونه که دیگه نمی شه صاف و ساده در شعر حرف دل رو زد یا حدیث نفس رو سر داد. چراکه نه دل و نه ذهن و نه خود شعر دیگه همونی نیستند که زمانی بودند: دیگه اون لوح سفید و یکدستی نیستند که می شد کلمات رو ساده و آسان گیرانه در اونها کنار هم ردیف کرد. یک نگاه به زندگی خودت، همین تجربیات به ظاهر ساده و پیش پا افتاده، یا حتا به وهم ها و واهمه های خودت بکن. چطور می شه اینها رو – که به خودی خود اونقدر تودرتو و متناقضند که سخت می شه حتا بهشون فکر کرد – می تونی در متن هنری بنشونی که خودش نه امروز که همواره دشوارترین و سخت گیرانه ترین هنرها بوده. زبان ساده، یک "من" که از اول تا اخر در شعر از احوال و افکار خودش می نویسه، و یک روایت کلی و عاطفی درباره ی احساس های آدمی دیگه انعکاس دهنده ی تجربه های ما نیستند.

ثباتی

اگر در زبان،‌ در شعر، نتونیم نشون بدیم که در چه دنیای همیشه در تغییر، پر سر و صدا، هولناک و در عین حال مضحک، و پر از تناقضی زندگی می کنیم،‌ پس اصولا تجربه مون از دنیای پیرامون تجربه ی کج و معوجیه. وقتی ادم می خواهد از ذهنی پاره پاره، که نه استواره نه مطمئن، نه ایمان مطلقی داره و نه باور مسلمی، بنویسه، چطور می تونه این همه لحظه ها و تصویرهای در هم بر هم رو بیاره صاف و ساده و صمیم راست و ریست کنه؟‌ اینطوریه که یا باید هزینه ها برای هنر پرداخت و یا باید قید هنر رو زد. البته راه حل دیگه ای هم هست: آدم واسه ی دل خودش شعر بگه. اما به نظر من هرک با جادوی دوزخی نوشتن آشنا باشه ننوشتن رو به اینطور نوشتن ترجیح می ده. کاش با ادیسه ی پر فراز و نشیب شعر معاصر آشناتر می شدی، کاش جدی تر و سخت گیرانه تر می نوشتی و کاش قدرت و نازک بینی منحصر به فردی که در انتقال تجربه های روزمره ات داری – و در گزین گویه هات به روشنی می شه شاهدش بود - رو به وادی شعر هم می کشوندی. شعر آستانه ی جهنمه؛‌ پس به جهنم خوش آمدی‍!

ثباتی

زن بودن کار سختیه، درسته. اما به نظر من گفتن از دشواری زن بودن سخت ترین کارهاست. شعر عرصه ی جنونه؛ زبان در شعر علیه تمام قوانین و قواعد، علیه سایه ی سنگین پدرسالار، پائیز پدرسالار،‌ می شوره. شعر عصیانه در برابر همه ی قاعده ها و قاب ها. شعر بی اغراق آنقدر با تاریخ،‌ روایت ها،‌ فرضیات، سنت ها، و حتا با پیشینه ی خودش در ستیزه که به برهنه بیرون زدن از خانه می مونه.

ثباتی

به عشق بازی وسط سالن کنفرانس، یا نشست سالانه ی سران هشت کشور! شعر همیشه زبانی زنانه بوده، چون عصیانی ژرف بوده، و مردها هم وقتی بخوان به صلاح عصیان مسلح بشن به سراغ برنده رتین اونها می رن که همون زبان طغیانگر و عصیانی شعره؛ زبان ورد و جادویی فرامشو شده؛ زبان لالایی مادرانه؛ زبان شهوت و شهوانی بودن؛ زبان فریبندگی و اغواگری؛ زبان تاریخ بدوی فرامشو شده؛ زبان نقاشی هایی ساده بر دیواره ی غارها؛ زبان کشف نخستین آتش؛ زبان خواستن دیگری؛ زبان پا نهادن بر تمام هست و نیست "من"/"تو"؛ زبان درآمیختن و یکی شدن؛ زبانی که از تاریخ خشن و بی رحم پدرسالار بیزاره. بیا قدر این هنر یگانه رو بدونیم... دقیقا به این علت که زن بودن کار خیلی سختیه. دوست داشتی برام بنویس: alisobati2003@gmail.com