"من سردم است

من سردم است و انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد...

ای یار

ای یگانه ترین یار

چرا همیشه مرا در ته دریا نگاه می داری؟"

/ 8 نظر / 4 بازدید
فرناز

کوه ها با هم اند و تنهایند... همچون ما با همان تنهایان... به روزم و منتظر

علی یوسفیان

سلام زندگی می کنم و سخت برآنم که بدانم چه پرندگانی در رگهای من دربنداند فرتوت با چند بخش به روز شد و مشتاق دیدار شما و نظرات شما هست

م .ع

چه بي‌تابانه مي‌خواهم‌ات ای دوری‌ات آزمون ِ تلخ ِ زنده‌به‌گوری! چه بي‌تابانه تو را طلب مي‌کنم! بر پُشت ِ سمندی گويي نوزين که قرارش نيست. و فاصله تجربه‌يي بيهوده است. بوی ِ پيرهن‌ات، اين‌جا و اکنون. ــ کوه‌ها در فاصله سردند. دست در کوچه و بستر حضور ِ ماءنوس ِ دست ِ تو را مي‌جويد، و به راه انديشيدن ياءس را رَج مي‌زند. بي‌نجوای انگشتان‌ات فقط. ــ و جهان از هر سلامي خالي‌ست.

به ا.م. خسته در هیاهوی نبرد خواب نیمه شب با تیری در چشم و شمشیری در دل و با فریاد و زوزه ای بر لب تشنه ام به پناه بیداری میشتابم! نیستی اما و عرق سرد ترس ام عطش نبودنت را سوزان تر میکند! ٤:٤٥ صبح جمعه

م.ع.

دست بردم از نادانی و خشم به گردن آویز مروارید عشقت - سفید چون قلب آسمانی ات- و رشته شد مروارید و به قعر تاریک دریا گریخت -سیاه چون صورت من بی نفس تو- کف دریا را میجویم تا رشته ای بسازم بر گردن فرشته وار تو اما نفسی نیست و مروارید نیست و تو نیستی "چرا همیشه مرا در ته دریا نگاه می داری؟"

م.ع.

تا در آئينه پديدار آئي عمري دراز در آن نگريستم من برکه‌ها و درياها را گريستم اي پري‌وار ِ در قالب ِ آدمي که پيکرت جز در خُلواره‌ي ِ ناراستي نمي‌سوزد! ــ حضورت بهشتي‌ست که گريز ِ از جهنم را توجيه مي‌کند، دريائي که مرا در خود غرق مي‌کند تا از همه گناهان و دروغ شسته شوم. و سپيده‌دم با دست‌هاي‌ات بيدار مي‌شود.

م.ع.

شب با تاریکی بی رحم اش به تنهایی ام شبیخون میزند گرگی میشود و در نبودن ات شام خونین تکراری اش میشوم سحر در نبودن نفس گرم تو زنده در گور زوزه گرگ شبانه را هراس دارم. شب...

م.ع.

در نظربازی ما بی‌خبران حیرانند من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی عشق داند که در این دایره سرگردانند